خاله ریزه در شهر کتاب!
نازگلکم هفته گذشته برای دومین بار باهم رفتیم شهر کتاب مرکزی، اولین بار فقط سه هفته از عمرت گذشته بود که رفتیم اونجا ! ( در همسویی با طرز فکر دکترت که میگه نی نی تا سه ماهگی فقط باید برای رفتن به مطب دکتر بیاد بیرون!
)
خلاصه به محض رسیدن ماهانم که طبق معمول رفت طبقه پایین که مربوط به بچه هاست تا برای خودش خرید کنه ، من هم مشغول گشت و گذار بین کتابها شدم و تو و بابایی هم بعد از یه گشت کوتاه رفتین تو کافی شاپ نشستین تا بابا جونیت که دست بر قضا اصلا هم شیرینی دوست نداره! یه کیک و چای بزنه بر بدن!![]()
پسر قند عسل مامان هم بعد از این که خریدش تموم شد به شما پیوست و من همچنان داشتم وسط قفسه های کتاب دنبال کتابهای مورد نظرم میگشتم که یه وقت دیدم صدای تو خانوم کوچولو پیچیده تو کل شهر کتاب و وسط کافی شاپ برای خودت یه کنسرت تک نفره راه انداختی
و همه محو هنر نمایییت شدن!
هر چقدر هم برات توضیح دادیم که اینجا یه محیط فرهنگیه و نباید سر و صدا کنی
حاصلی نداشت وبه خرجت نرفت که نرفت!
ما هم دیدیم بهترِ قبل از این بیرونمون کنن خودمون محترمانه زحمت رو کم کنیم !
و اینجوری شد که بنده برخلاف رویه معمول که با دو کیسه کتاب از اونجا برمیگشتم به خرید دو جلد کتاب رضایت دادم و راهی خونه شدیم!
وقتی هم برگشتیم توی ماشین من بهت گفتم مامانی معلومِ که برخلاف مامان عشق کتابت اصلا اهل مطالعه و کتابخون نیستی!
اما نمیدونم چرا باباییت از این استدلال و نتیجه گیری منطقیم خنده اش گرفت!


خاله ریزه در شهر کتاب!
